باورم نيست كه اين دختر مغرور بهار - عاشق چشم پسرخوانده پاييز شود
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره
وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه
کلبه ساخته !!!

به شرجی ترین سایه می بارمت
ببین با کدام آیه می آرمت
غزل مهربانتر شده مهربان
به جان خودت دوست می دارمت ...

من و تو
قصه یک کهنه کتابیم
مگه نه !
من ندانسته غزل می گفتم
او به من می خندید
من به چشمانش
او به دیوانگیم ...
پسره به دختره گفت:
اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم. دختره لبخندي زد و گفت ممنونم. تا اينكه يه روز اون اتفاق افتاد. حال دخترخوب نبود... نياز فوري به قلب داشت... از پسر خبري نبود... دختره با خودش مي گفت: مي دوني كه من هيچ وقت نمي ذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني... ولي اين بود اون حرفات؟... حتي براي ديدنم هم نيومدي... شايد من ديگه هيچ وقت زنده نباشم... آرام گريست و ديگر هيچ چيز نفهميد... وقتي چشمانش رو باز كرد، دكتر بالاي سرش بود. به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟ دكتر گفت نگران نباشيد. پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده. شما بايد استراحت كنيد... در ضمن اين نامه براي شماست...! دختر نامه رو برداشت اثري از اسم روي پاكت ديده نمي شد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم. الآن كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زندهام. از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري قلبمو بهت بدم... پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم... اميدوارم عملت موفقيتآميز باشه...
دختر نمي تونست باور كنه... اون اين كارو كرده بوده... اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا كرد و قطرههاي اشك روي صورتش جاري شد...
به خودش گفت چرا حرفشو باور نكردم؟...

سراغ تو را از خدا ميگرفتم
و گر سنگ بودم به هر جا كه بودم
سر رهگذار تو جا ميگرفتم
اگر ماه بودي به هر جا كه بودي
به صد ناز شايد لب بام من مينشستي
اگر سنگ بودي به هر جا كه بودي
مرا ميشكستي، مرا ميشكستي
ای سرا پا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه جا و همه وقت
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو بجای همه گلها تو بخند
تو بخواه !
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان تنها تو بمان
در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !

او سر سپرده می خواست
من
دل سپرده بودم
بچه ها !
"شوخی شوخی" سنگ می زنند ...
گنجشک ها !
"جدی جدی" زخمی میشوند ...
زبان ها !
"شوخی شوخی" زخم می زنند ...
قلب ها !
"جدی جدی" آسیب می بینند ...
آدم ها !
"شوخی شوخی" لبخند می زنند ...
اما دل ها !
"جدی جدی" عاشق می شوند ...
خدايا
آنكه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذشت
خواهشي دارم.
كه تو ...
در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار
اندر دل بي وفا غم و ماتم باد
آنرا كه وفا نيست ، ز عالم كم باد
ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد
جز غم كه هزار آفرين بر غم باد
شاخه با ريشه خود حس غريبي دارد
باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد
غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر
با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد
خاك كم آب شده مثل كويري تشنه
شايد از جاي دگر، مزرعه شيبي دارد
سيب هر سال در اين فصل شكوفا ميشد
باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد