تبليغاتX
درد دلهاي يك ديوانه
باورم نيست كه اين دختر مغرور بهار - عاشق چشم پسرخوانده پاييز شود
 خدا
و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر. به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست ، خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ، خداست----------------------------------------...
|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در یکشنبه ششم بهمن 1387  |
 من و تو
فرق من وتو: گفتی عاشقمی...می گفتم دوستت دارم... گفتی اگه یه روز نبینمت  می میرم... گفتم من فقط ناراحت می شم... گفتی من به جز تو به  کسی فکر نمی کنم... گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم...  گفتی تا ابد تو قلب منی... گفتم فعلا تو قلبم جا داری... گفتی اگه  بری با یکی دیگه من خودم رو می کشم... گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم... گفتی... گفتم... حالا فکر کردی فرق ما ایناس؟ نه !!! فرق ما اینه که تو دروغ می گفتی و من راستشو می گفتم... /*]]-->
|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در یکشنبه ششم بهمن 1387  |
 بارون
 يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه يه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ...  گفتم : اگه بارون نيومد چي ؟ گفتي : اگه چشمهاي قشنگ تو بباره... آسمون گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم ... وقتي آسمون چشمام خواست بباره ... تنهام نزار...  گفتي : رو چشم  حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دوردورا نشستي داري بهم مي خندي... /*]]-->
|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در یکشنبه ششم بهمن 1387  |
 دلتنگم

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره

وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه

کلبه ساخته !!!

|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در دوشنبه نهم دی 1387  |
 مهربان

 

 

به شرجی ترین سایه می بارمت

 

ببین با کدام آیه می آرمت

 

غزل مهربانتر شده مهربان

 

به جان خودت دوست می دارمت ...

|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در پنجشنبه دوم اسفند 1386  |
 غزل

 

من و تو

قصه یک کهنه کتابیم

مگه نه !

 

 

 

 

من ندانسته غزل می گفتم

 

او به من می خندید

 

من به چشمانش

 

او به دیوانگیم ...

 

 

|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در پنجشنبه دوم اسفند 1386  |
 گناه
|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  |
 قلب

پسره به دختره گفت:

اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم. دختره لبخندي زد و گفت ممنونم. تا اينكه يه روز اون اتفاق افتاد. حال دخترخوب نبود... نياز فوري به قلب داشت... از پسر خبري نبود... دختره با خودش مي گفت: مي دوني كه من هيچ وقت نمي ذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني... ولي اين بود اون حرفات؟... حتي براي ديدنم هم نيومدي... شايد من ديگه هيچ وقت زنده نباشم... آرام گريست و ديگر هيچ چيز نفهميد... وقتي چشمانش رو باز كرد، دكتر بالاي سرش بود. به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟ دكتر گفت نگران نباشيد. پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده. شما بايد استراحت كنيد... در ضمن اين نامه براي شماست...! دختر نامه رو برداشت اثري از اسم روي پاكت ديده نمي شد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم. الآن كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده‌ام. از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري قلبمو بهت بدم... پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم... اميدوارم عملت موفقيت‌آميز باشه...

دختر نمي تونست باور كنه... اون اين كارو كرده بوده... اون قلبشو به دختر داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا كرد و قطره‌هاي اشك روي صورتش جاري شد...

به خودش گفت چرا حرفشو باور نكردم؟...

قلب من براي تو

|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 ماه و سنگ
اگر ماه بودم به هر جا كه بودم

سراغ تو را از خدا ميگرفتم

و گر سنگ بودم به هر جا كه بودم

سر رهگذار تو جا ميگرفتم

اگر ماه بودي به هر جا كه بودي

به صد ناز شايد لب بام من مي‌نشستي

اگر سنگ بودي به هر جا كه بودي

مرا مي‌شكستي، مرا مي‌شكستي

|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 به تو می اندیشم
به تو می اندیشم

                         ای سرا پا همه خوبی        

                                             تک و تنها به تو می اندیشم

همه جا و همه وقت

                         من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

                                 تو بیا

                                        تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

                                              من فدای تو بجای همه گلها تو بخند

تو بخواه !

           پاسخ چلچله ها را تو بگو

                                            قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان تنها تو بمان

                         در رگ ساغر هستی تو بجوش

                                                  من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

 

                                  آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !

|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 قسم به عشق
 

    رز مشكي

او سر سپرده می خواست

من

 دل سپرده بودم

|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 شوخی شوخی
طناب عشقبچه ها ! 

"شوخی شوخی" سنگ می زنند ...

گنجشک ها !

 "جدی جدی" زخمی میشوند ...

زبان ها !

 "شوخی شوخی" زخم می زنند ...

قلب ها !

"جدی جدی" آسیب می بینند ...

آدم ها !

"شوخی شوخی" لبخند می زنند ...

اما دل ها !

"جدی جدی" عاشق می شوند ...  

|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در شنبه ششم بهمن 1386  |
 خدايا

خدايا

آنكه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذشت

خواهشي دارم.

كه تو ...

در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار

|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 غم

دختر تنهااندر دل بي وفا غم و ماتم باد

آنرا كه وفا نيست ، ز عالم كم باد

ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد

جز غم كه هزار آفرين بر غم باد

|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 سيب تنها

شاخه با ريشه خود حس غريبي دارد

باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد

غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر

با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد

خاك كم آب شده مثل كويري تشنه

شايد از جاي دگر، مزرعه شيبي دارد

سيب هر سال در اين فصل شكوفا ميشد

باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد

|+| نوشته شده توسط پرستوي آبي در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 
 
بالا